دل چکیده های روح
دل نا مه هایی از شرق برای تو
سکوت همیشگی پارک از آمیزش صداها وقیل وقال پرندگان لبریز شده زن را مثل هرروز ارضا از زندگی کرده بود .تنهایی پنجاه سالگی اش را مثل هزاران زن دیگر گم نکرده بود در ته جیب هر لباسی لمسش میکرد که گاه شیرین وگاه تلخ می آمد .سالها نوشتن پیرش نکرده بود جز همین اتفاق کوچکی که دیروز افتاده بود ولحظه هایش را پر کرده .در تمام این سالها همسری لایق برای واژهایش بود.خودش نخواسته نتوانسته بود شریکی دیگر جایگزینش کند تا وقتی که زندگی اش در واژها زادو ولد می کرد .زن تنش را به لباسهایش چسپاند انگار احساس سرمای گنگی ذهنش را به هم می ریخت .ضربان قلبش تلنگری چکش وار بود که زندگی را به یادش می آورد به خودش حرکتی داد وقدم زنان خیابان برگفرش را پیمود نرسیده به در خروجی پارک با وزشی تند لانه ای از بالای درخت به زمین افتاد وجوجه گنجشکها برزمین پخش شدند صدای جیک جیک گنجشکها رژه وار برزمین به راه افتاده بود زن خم شد ودر نگاه خیره ی مادر گنجشکها که خودش را زمین ودرخت می زد جوجه را در انتها ی تنهایی جیب اش گذاشت شاید صدای تنهایی اش را بشنود .زن بی آن که پشت سرش را نگاه کند در غبار پاییز محو شد، رفت تا به مقیاس افتادن آن اتفاق وافتادن این جوجه گنجشک بیندیشد....
آی پاییز طشت دل من از دیوار افتاده! تو چرا؟ از فصل خودت افتاده ای رنگ زرد دل زرد… دخترک دلم جوابش را از بابای خورشید گرفت: نویسنده :بابای خورشید سلام من پاییزم زرد؟! درد؟! نه، نه! من طلایی ام آتشم .گل وَشم به روز ِ نشستن سرخ و عشق آیینم رقص ِ آتشم پاک و بی غشم. سرمایه ی من سرخ شعله است کَش کَش بر می خیزد و به جان من می ریزد. طلای نابم از شعله های عشق شعله اندر باغم آتش اندر برگم گرچه بی برگم. شاد و خندانم زیرا می دانم که در سبز ِ یاد ها جاودانه می مانم برگ برگ سر ریزم ترانه های آتش می خوانم من آتشناکترین فصل جهانم. جامه ی زر می پوشم پر شکوه در خاطره دارم گر برگ برگ پیش پای یار بر خاکم حاصل ِ عشقم و پاکم. در همه جا طلا افشانم زیرا از کجا تو می گذری را من نمی دانم پاییزم نقل ِطلا سکه ی خورشید شکفته می شوم، گل گل، آتش آتش بهار آغاز من است و به فصل پختگی
دیگر دراندوه نخواهم زیست وتنم را به این افیون عریان نخواهم سپرد این تمام هستی من است که دراتفاقهای دوگانه ی زندگی ریشه گم کرده است آه .. دیگردراندوه نخواهم زیست امشب شعری ازراه می رسد باچشمانی که خستگی هزارسالگی ام را در بطن کودکی نارس می ریزد من دوباره خواهم بارید برکشتزارهای تشنه ی روحم... شایسته نیست این همه درد در تو نهفتن بهار! که این گونه مو سپید قدم در قرن درختانت می نهی من از افسون گیاهان بتول ات آمده ام از نغمه ی نمناک ریشه هایت تو را چه شده؟ که این گونه در آغاز زاده شدنت به زال پیر می خندی بهار!....
بایک نفس زاده خواهم شد درگمنامترین نطفه نازای زمین وبا بی طهارت ترین نماز به وادی اخلاص خواهم رسید خورشید رسوایم می کند اما آسمان نگاهبان من است وباران ... خود را به زندگی خواهم سپرد در مرگبارترین لحظه هایش. . ...و تو ای مهربان ترینم برایم پنجره ای بگشا رو به تمام سبزه های جهان تا سبزه ی هفت سین مان بی انتها ترین رویا باشد ... با سلام وتبریک به مناسب آغازسال نو به همه ی خوانندگان ودوستانی که به وبلاگ پیچک سر می زنند ونوشته هایم را با نقد ونظرات خود مزین می کنند .مدتی بود که ازفضای مجازی دور بودم وامروز درآغازین روز از سال نو آمدم که آمدنم تا آخر سال تکرار شود وحضور دوستان مهربانم . ودر آستانه ی بهار شعرم را به حوری زاده ای نجیب تقدیم می کنم .
تمام راز های من تمام روزهای من در رسالت روح تو زیستند در تنفس دریچه هایی که تا قلب آسمان گشوده می شد مرا به قانون طبیعت کاری نیست وقتی عناصر چهارگانه از چهار نسل تو برخاستند معیار نطفه ی من در چشمان تو توقف کرد آه ای قلب یمین با تو من زادم از جدار فصلی غریب وراه تو از رگهای من گذشت و در ابدیت جاریست با من روانه شو
از این مقیاسهای گنگ زندگی جای کمی نیست هر افق سرزمینی دیگر است. ما صحنه ای آمیخته از من وتو همه چیز در تکه ای حروف اتفاق افتاد تا قلب من برای رسیدن به تو درگیر دویدن های بی امان بشود دوباره از تبسم کلماتم به صراحت عشق تو می نویسم ستارگانی با خیالات غریب از زمین می رویند همریشه با گلهای وحشی شکوه انبوهشان را در خاطراتم می ریزم تا هرشب شاهد ورق خوردن برگی دیگر ازفریاد باشم در شب های ستاره زده ام به فصل واژه ها خود را خاک می کنم تا همراه تو از شعری دیگربتراوم از دل پنجره ای که شاهد باریدن من است دیروز بود انگار وقتی از پیچ ودرد گیسوانم چون برگهای ارغوانی در کوچه باغ تن تو ریختم ونغمه ی تنگی که در گلویم به خود گره می خورد به ردپای تو باز شد دیروز بود انگار آری که از عبور یک قاصدک شکوفه زاری بر پیراهنم به لبخند نشست وشقایق ها قربانی عشقم شدند وآن شد که خوشه ی گندمی به جریان قلب تو پیوند خورد ومن در قضاوت چشمانت به حبس ابد رفتم وامروز شوری از نام تو برافق جانم تابیده تا هر سحرگاه در ازدحام نور درون رگهایم شعری زاده شود از خلوص نفس های مردی که از فاصله هایی دور در نقطه نقطه ی نامت در زلال جانت در افق چشمانت خیره که می شوم به رود های ایستاده در نگاهت می رسم وقتی به بزم بادها در زلف تو پیوند می خورم چون پونه های کنار چشمه می رویم سبز ودر حضور تو آفتاب می گردم. ای آسمان! لحظه ی مرا به لاجورد دستان خود بسپار مرا نقاشی کن وتصویر خرمنی از صبح را بر زلفان من بپاش بگذار طلوع کنم.

