تبليغاتX
دل چکیده های روح

دل چکیده های روح

دل نا مه هایی از شرق برای تو

    پاییزاز سرانگشت اولین درخت روی زمین وزیدن گرفته بود وموسیقی سپیدارها دررگهای صبح به زلالی جویباری میرقصید ،برگ،رنگ ،باد ،رقص،در جوششی دیگر از نوع رسیدن به هم گره میخورد واز خیال یک زن تنها گذر می کرد ،زنی که میانسالگی اش را در لابلای پاییز به نظاره رفته بود .تشبیه عجیبی بین آنها درگرفته بود زن دست تفکرش را گرفته بود ودر کوچه باغهای خزان زده اش قدم می زد. پاییز فصل میان سال خیالش پر از شرم وبی شرمی شده بود انگار آسمان لباس خود را به تن زمین پوشانده بود تا لختی اش را به رخ باد بکشد .

سکوت همیشگی پارک از آمیزش صداها وقیل وقال پرندگان لبریز شده  زن را مثل هرروز ارضا از زندگی کرده بود .تنهایی پنجاه سالگی اش را مثل هزاران زن دیگر گم نکرده بود  در ته جیب هر لباسی لمسش میکرد که گاه شیرین وگاه تلخ می آمد .سالها نوشتن پیرش نکرده بود جز همین اتفاق کوچکی که دیروز افتاده بود ولحظه هایش را پر کرده .در تمام این سالها همسری لایق برای واژهایش بود.خودش نخواسته نتوانسته بود شریکی دیگر جایگزینش کند تا وقتی که  زندگی اش در واژها زادو ولد می کرد .زن تنش را به لباسهایش چسپاند انگار احساس سرمای گنگی ذهنش را به هم می ریخت .ضربان قلبش تلنگری چکش وار بود که زندگی را به یادش می آورد

به خودش حرکتی داد وقدم زنان خیابان برگفرش را پیمود نرسیده به در خروجی پارک با وزشی تند لانه ای از بالای درخت به زمین افتاد وجوجه گنجشکها برزمین پخش شدند صدای جیک جیک گنجشکها رژه وار برزمین به راه افتاده بود زن خم شد ودر نگاه خیره ی مادر گنجشکها که خودش را زمین ودرخت می زد جوجه را در انتها ی تنهایی جیب اش گذاشت شاید صدای تنهایی اش را بشنود .زن بی آن که پشت سرش را نگاه کند در غبار پاییز محو شد، رفت تا به مقیاس افتادن آن اتفاق وافتادن این جوجه گنجشک بیندیشد....

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 20:54 توسط آمنه سیلانه| |

  

  

    آی پاییز

    طشت دل من از دیوار افتاده!

    تو چرا؟

   از فصل خودت افتاده ای

   رنگ زرد

    دل زرد…

 

دخترک دلم جوابش را از بابای خورشید گرفت:

 نویسنده :بابای خورشید

سلام

من پاییزم

  پر از طلای سر ریزم

زرد؟!

درد؟!

نه، نه! من طلایی ام

 

 آتشم

.گل وَشم

  پرواز پر شکوه قمری بهار را

  شور هُدهُد و هَزار را

به روز ِ نشستن

 و مهر ارغوان به جان بستن

 به نمایش می گذارم.

 باغ ِطلا آجینم

 سرخ و عشق آیینم

رقص ِ آتشم

پاک  و بی غشم.

 

سرمایه ی من

سرخ شعله است

 کز دست و دل عشق

کَش کَش

بر می خیزد

و به جان من می ریزد.

   پاییزم

طلای نابم

  آتش در برکه و زلال آبم

  گر که می ریزم

از شعله های عشق

 سر ریزم

    فصل پر شکوه عشاقم

شعله اندر باغم

آتش اندر برگم

  فصل بی مرگم

گرچه بی برگم.

  من نه غمگینم

 شاد و خندانم

 زیرا می دانم

که در سبز ِ یاد ها

جاودانه می مانم

 در جام جان

 برگ برگ

سر ریزم

ترانه های آتش می خوانم

من آتشناکترین فصل جهانم.

   به برکه ها

جامه ی زر می پوشم

 گرچه گل می بارم

 اما سبز برگ تو را

پر شکوه

در خاطره دارم

 گر زیبا و آتشناکم،

 گر برگ برگ

پیش پای یار بر خاکم

 من سرخ آتش در رگ تاکم

حاصل ِ عشقم و پاکم.

 با دستان باد

در همه جا

طلا افشانم

زیرا از کجا تو می گذری را من نمی دانم

 

 پاییزم

نقل ِطلا

سکه ی خورشید

 به پیش پای دوست می ریزم.

  در رقص ِ شور

 هزاران سال است که می خیزم

شکفته می شوم،

گل گل، آتش آتش

   گفته می شوم

بهار آغاز من است

و به فصل پختگی

 شعله در پرواز من.

  دریای آتش در سر دارم

 زیرا من از عشق خبر دارم!

 

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 19:29 توسط آمنه سیلانه| |

  

دیگر

دراندوه نخواهم زیست

وتنم را

به این افیون عریان

نخواهم سپرد

این تمام هستی من است

که دراتفاقهای دوگانه ی زندگی

ریشه گم کرده است

آه ..

دیگردراندوه نخواهم زیست

امشب

شعری ازراه می رسد

باچشمانی

که خستگی هزارسالگی ام را

در بطن کودکی نارس

 می ریزد

من

دوباره خواهم بارید

برکشتزارهای تشنه ی روحم...

 

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 16:36 توسط آمنه سیلانه| |

 

 

   شایسته نیست

  این همه درد

  در تو نهفتن بهار!

  که این گونه مو سپید

  قدم در قرن درختانت می نهی

  من

  از افسون گیاهان بتول ات

  آمده ام

   از نغمه ی نمناک ریشه هایت

   تو را چه شده؟

   که این گونه

   در آغاز زاده شدنت

   به زال پیر می خندی

   بهار!....

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 18:1 توسط آمنه سیلانه| |

 

             بایک نفس

 

             زاده خواهم شد

 

             درگمنامترین نطفه نازای زمین

 

            وبا بی طهارت ترین نماز

 

           به  وادی اخلاص خواهم رسید

 

            خورشید رسوایم می کند

 

            اما آسمان نگاهبان من است

           وباران ...

 

           خود را به زندگی خواهم سپرد

 

          در مرگبارترین لحظه هایش. 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:57 توسط آمنه سیلانه| |

.                           

      

                      ...و تو

                              ای مهربان ترینم

                         برایم پنجره ای بگشا

                         رو به تمام سبزه های جهان

                            تا سبزه ی  هفت سین مان

                                      بی انتها ترین رویا باشد ...

 

 

  با سلام  وتبریک به مناسب آغازسال نو به همه ی خوانندگان ودوستانی که به وبلاگ پیچک سر می زنند ونوشته هایم را با نقد ونظرات خود مزین می کنند .مدتی بود که ازفضای مجازی دور بودم وامروز درآغازین روز از سال نو آمدم که آمدنم تا آخر سال تکرار شود وحضور دوستان مهربانم .

ودر آستانه ی بهار شعرم را به حوری زاده ای نجیب تقدیم می کنم .

 

  

 

 

تمام راز های من

 

تمام روزهای من

 

در رسالت روح تو زیستند

 

در تنفس دریچه هایی

 

که تا قلب آسمان

 

گشوده می شد

 

مرا به قانون طبیعت کاری نیست

 

وقتی عناصر چهارگانه

 

از چهار نسل  تو برخاستند

 

معیار نطفه ی من

 

در چشمان  تو

 

توقف کرد

 

آه ای قلب یمین

 

با تو من زادم

 

از جدار فصلی غریب

 

وراه تو

 

از رگهای من گذشت

 

و در ابدیت جاریست

 

با من روانه شو

 

از این مقیاسهای گنگ

 

زندگی جای کمی نیست

 

هر افق

 

سرزمینی دیگر است.

 

                             

 

 

نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 8:43 توسط آمنه سیلانه| |
              

                                     

ما

 

صحنه ای آمیخته از من وتو

 

همه چیز در تکه ای حروف اتفاق افتاد

 

تا قلب من  برای رسیدن به تو

 

درگیر دویدن های بی امان 

 

 بشود

                     

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 16:45 توسط آمنه سیلانه| |

دوباره از تبسم کلماتم

به صراحت عشق تو

می نویسم

 

ستارگانی با خیالات غریب

 از زمین می رویند

همریشه با گلهای وحشی

 

 شکوه انبوهشان را

 

در خاطراتم می ریزم

تا هرشب

 

 شاهد ورق خوردن برگی دیگر

 ازفریاد  باشم

 در شب های ستاره  زده ام

به فصل واژه ها

خود را خاک می کنم

 

تا همراه  تو از شعری دیگربتراوم

 

از دل پنجره ای که

شاهد باریدن من است

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 20:43 توسط آمنه سیلانه| |
           

 

دیروز بود انگار

 

وقتی از

 

پیچ ودرد گیسوانم

 

چون برگهای ارغوانی

 

در کوچه باغ  تن تو ریختم

 

ونغمه ی تنگی

 

که در گلویم

 

به خود گره می خورد

 

به ردپای تو باز شد

 

دیروز بود انگار

 

آری

 

که از عبور یک قاصدک

 

شکوفه زاری

 

بر پیراهنم به لبخند نشست

 

وشقایق ها

 

قربانی عشقم شدند

 

وآن شد

 

که خوشه ی گندمی

 

به جریان قلب تو پیوند خورد

 

 ومن در قضاوت چشمانت

 

به حبس ابد رفتم

 

وامروز

 

شوری از نام تو

 

برافق جانم تابیده

 

تا هر سحرگاه

 

در ازدحام  نور

 

درون رگهایم

 

شعری زاده شود

 

از خلوص نفس های مردی

 

که از فاصله هایی دور

 

                      می رسد
نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 22:15 توسط آمنه سیلانه| |
                         

در نقطه نقطه ی نامت

 

در زلال جانت

 

در افق چشمانت

 

خیره که می شوم

 

به رود های ایستاده در نگاهت

 

می رسم

 

وقتی به بزم بادها در زلف تو

 

پیوند می خورم

 

چون پونه های کنار چشمه

 

می رویم سبز

 

ودر حضور تو

 

آفتاب می گردم.

 

ای آسمان!

 

لحظه ی مرا

 

 به لاجورد دستان خود بسپار

 

مرا نقاشی کن

 

وتصویر خرمنی از صبح را

 

بر زلفان من بپاش

 

بگذار طلوع کنم.

 

  

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 8:54 توسط آمنه سیلانه| |

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس