ديوانه اي كه زير نور ماه سيب مي خورد
دور از تو زنی هرروز گلویم را به گیسوان سپیدش می بافد وتمام عقربه های هجوم می آورند سمت آخرین قهوه ای که در مردمکهایت ته نشین شد همچون گندمی در آستانه ی درو مانده ام لابلای پیراهنی که از پشت روزهایی دور طعم تورا می داد باز هم بهار بی حضور تو جوانه زد وجاذبه در بعد نامعلوم تنت گم شد دور از تو ماه در مژگانم فرو می رود و شیار های پیشانی ام عمیق تر شدند هرروز بیشتر درک می کنم شباهت دستانم را به پوست درختان گردو به يادت که مي افتم غزالي وحشيانه در من مي دود بهار از سرمژگانت نشت مي کند به تنم بوي ريحان مي گيرم ودر هياهوي بازگشت پرندگان مهاجر تالابي از دلم مي جوشد به يادت که مي افتم همه چيز بر مي گردد حتي خورشيد از غروب... ايستاده ام روبروي تمام حوادث رنگي و افق در گيجگاهم نشسته است با دستبندي از كلمات به گردش ببرمرا تشنه اند دشتزار هاي زمين به رطوبت انگشتان من وتو....
| www . night Skin . ir |


