.....خانم...... آدامس بخرین ...آدامس...توروخدابخرین ...
دست های سفیدوصافش راروی موهایم کشیدو باحال دلسوزانه ای پرسید :..
چندسالته دخترم؟.....نمی خواستم به سوالش جواب بدم ،ولی شاید چیزی می خرید .
بی معطلی گفتم :11سال....
- ...دختر بیچاره ..
از دلسوزی اش متنفر بودم .
-...خانم توروخدا آدامس بخرین.....
توی این هفته به همه التماس می کردم تا آدامس بیشتری بفروشم.از جیب مانتویش دوهزارتومانی تازه ای بیرون آورد وآن را داخل جعبه ام گذاشت ورفت...
-خانم آدامستون....بقیه پولتون...
به طرفش رفتم اما سوار ماشینش شد ودر غبار جاده محو شد.از دور صدای خرخرچرخ های گاری صادق شنیده می شد که نزدیک ونزدیک تر می آمد...
...سلام زری ...چقدر زود اومدی ....
- سلام .....فرار کردم زودتر از تو برسم...ودر حالی که خنده نیم بندی روی لب هایش نقس بسته بود ،گفت: اصغر آقا پول هفته پیشم روداد.تو چیکار کردی پولت رو گرفتی ؟ .......- آره تازه خانم بهادری بیشتر هم گذاشت آخه می دونست قراره خاله رو عمل کنیم .-....دستش درد نکنه از توهم ممنونم ......
- من هم مثل تودوست دارم خاله زودتر خوب بشه........
صادق دست های ترک خورده اش را روی دسته گاری گذاشت وحرکت کرد انگار روز آخر می خواست در نهایت توانش کار کند. رسیدیم سر خیابانی که باید از هم جدا می شدیم ،صادق از داخل کوچه های پایین شهر شروع می کردو من از پارک ها وبازارچه های نزدیک کوچه ها وظهر داخل پارک همدیگه رو می دیدیم.
...خوب زری دیگه باید جدا بشیم ...-
- ...آره..
- مواظب خودت باش وزیاد با کسی حرف نزن واگه کسی خریدار نبود از کنارش رد می شی ...مواظب بچه های مترو باش که پولاتونزنن .....
هر وقت از هم جدا می شدیم همین توصیه ها رو می کرد .حق داشت گاهی وقت ها کار کردن توی بازارچه خیلی سخت می شد مخصوصا کنار بچه های مترو....
تا ظهر نصف بیشتر آدامس ها روفروختم وتوی پارک منتظر صادق بودم که از دورداخل پارک شد .وبا خوشحالی خودشو بهم رسوند..
- ...زری باورت نمی شه امروز چقدر کار کردم......
- راست می گی ....... وبعد با شوق هرچه تمامتری گاری پراز وسایل کهنه را نشانم داد وگفت : تازه دو بار گاری رو پیش اصغر آقا خالی کردم ...
کنارم نشست وساندویجی که دستش بود رانصف کرد ومثل همیشه نصف بیشترش را به من داد ..ترک خوردگی های پشت دستش خونی شده بود وخونی کمرنگ در میان شیارهای دستش خودنمایی می کرد .
-صادق دستت خونی شده وبا گوشه ی روسری ام دستش را پاک کردم
- اشکال نداره ...ولش کن خودش خوب می شه ...بخور که می دونم خیلی گشنته ....
با این که دو سال بیشتر از من بزرگ نبود اما چقدر مثل مرد های بزرگ کار می کردواز بودن کنارش احساس خوبی داشتم .بعداز ظهر در انتهای خیابانی که کارمان تمام می شد با صادق خوشحال از روزی که داشتیم به طرف خانه می دویدیم تا زودتر برسیم وخاله راهم خوشحال کنیم
از روزی که مامان توی بیمارستان منو تنها گذاشت وپدر برای کار به شهرستان رفت خاله زری رو مثل مادر خودم می دونستم وپیش خاله وصادق موندم وامروز خاله حالش خوب نبود وما باید پول عمل سنگ کلیه های خاله رو جمع می کردیم به صادق قول داده بودم که این دوهفته رو خوب کار کنم
- ..زری بهت قول می دم از پول هفته بعدم هر چی دوست داری برات بخرم
- ..تو که تازه برام گلسر خریدی ....
- خب ... دوباره می خرم........
نگاهی به صورت سوخته اش کردم وسرم روپایین انداختم .
وبه طرف خونه می دویدیم از شدت شوقمان داخل کوچه ای شدیم که بچه هابه آن کوچه ممنوعه می گفتند وهیچ کدامشان ، آخر هفته که پولاشونو می گرفتند، از این کوچه رد نمی شدند
-....صادق بیا برگردیم...... الان سیا قلدر میاد وپولامونو.....
- صادق نگاهی به پشت سرش انداخت وگفت :نه ...دو خیابون دورتر میشه ما باید زودتر برسیم خونه
-...بیا برگردیم من می ترسم........
.صادق درحالی که دستم رو گرفته بود ومنو دنبال خودش می کشیدسایه ای جلوی ما ظاهر شد ..
..به به آقا صادق کم پیدایی ..پولا رو رد کن بیاد ...
از ترس پشت صادق قایم شدم و فقط صادق رو صدا می زدم.سیا ،دست های پهن وکثیفش را دور تا دور شانه اش قلاب کرد ودنبال پولها توی جیب هایش می گشت واز آن جایی که صادق تمام روز را کار کرده بود وتوانی نداشت در زیر دست های پهن سیا به زمین خورد.
صدای ناله های صادق با فریادهای من در هم آمیخته بود وتمام خوشی یک روزمان در یک لحظه داشت تمام می شد ..طاقت این لحظه ها را نداشتم دور وبرم را نگاه کردم ماسه وگچ کنار ساختمان نیمه تمامی ریخته شده بود وهیچ سنگی رانمی دیدم به طرف بشکه وسایل کارگرا رفتم زورم به کلنگ نمی رسید ولی با تمام توان آن را روی زمین می کشیدم دیگرصدای ناله های صادق رونمی شنیدم ووقتی به خودم آمدم که کلنگ پراز خون گوشه ای افتاده بود وسیا باسروصورتی خونی گوشه ای دیگربه طرف صادق رفتم تا براش توضیح بدم که کلنگ چقدر سنگین بود اما صادق بلند شد وکلنگ رابرداشت وجلوی همسایه هایی که از صدای ناله سیا جمع شده بودند داد می زد من اینوکشتم ......من کشتمش.......
چشم هایم پر از اشک شده بود ودیگرترک خوردگی های دست صادق رو نمی دیدم وچقدر دست هایش صاف شده بودند مثل همان خانمی که صبح دیده بودمش ...........
.........................................................................................................
-....سلام آقا.... آقا....
.-..پول خورد ندارم برو......
-... من... پول نمی خوام یه شیرینی بدین قول می دم پولشو بیارم ...راست می گم..آقا
.-.بهت می گم پول خورد ندارم ....برو ..برو بیرون....
مرد چاق سرش را که برگرداند شاگردش را صدا بزند پسرک به سرعت یک شیرینی از داخل سینی قاپید و فرار کرد .مرد چاق دنبالش دوید اما به نفس نفس افتاد ورهایش کرد...
پسرک شیرینی به دست به خیابان رسید مثل همیشه خیابان پر از ماشین بود که از سرو کول همدیگر بالا می رفتند وهیچکدام تابع قانون نبودند
همین که می خواست از لابلای ماشین ها خودش را خلاص کند دوچرخه ای به سرعت از کنار پایش رد شد وپسرک که خودش را عقب کشیده بود شیرینی اش داخل جوی پر آب افتاد وآرام آرام ته نشین می شد دوست داشت آن را از داخل آب بیرون بکشد وبه دهانش برساند اما دیر شده بود .همین طورلبه جوی نشست وبه محو شدن شیرینی در آب خیره شده بود وقطره اشکی که محو شدنش را همراهی می کرد .باگوشه ی آستینش که غرق در سیاهی وکثیفی بود چشمهایش را پاک کرد.ودر کوره های تاریک ذهنش دنبال آخرین روزی می گشت که شیرینی خورده بود وبه یاد نمی آورد.زبانش را داخل دهانش چرخاندو جوی ظالم را لعنت کرد....
چند روز بعد با ترس از کنارهمان مغازه رد می شد مغازه مثل همیشه نبود .پرده سیاه با نوشته هایی که برای پسرک معلوم نبود چیست ،به شیشه چسپیده بود نزدیک که شد همان مرد سفید وچاق داخل پرده رفته بود وجمعیت سیاه پوش اطراف مغازه جمع شده بودند. یکنفرسینی پر از خرما را نزدیکش آورد:
...بفرمایید....
پسرک نگاهی به خرماها انداخت ورفت.انگار دلش هنوز آن شیرینی محو شده در آب را
می خواست
.....................................................
زیر چشمی به نظرات پست آشیانه
سخنی با پیچک عزیز در اشاره ای به سخن بجای رضای گرامی -
نویسنده: رضا پنجشنبه 13 تیر1387 ساعت:23:18احساس می کنم بی دقتی می کنی یا بی حوصله گی یا ذوق زده می شوی و دوباره نمی خوانی و دو باره و دوباره ... با شعر هیچ کلنجاری نمی روی
این سخن آقا رضا بسیار بجا و درست و دقیق است . شعر مانند کودکی زاده می شود ، باید به آن رسید، تر و خشکش کرد آن سخن رضای عزیز چون دُر و گوهر است ...
تا اینجا و باید به آب زر نوشت آن را .اما او اینگونه ادامه می دهد
شاید هنوز به این جمله معتقدی که شعر هدیه ی خدایان است و ... دوره اش گذشته!.
درکارهایت لذت های خوبی هست از این که وسواس نداری پکرم موفق بمانی
در قسمت دوم "از اینکه وسواس نداری پکرم." نیز بسیار زیبا و بجاست. اما آنجا که ایشان می نویسد: شاید هنوز به این جمله معتقدی که شعر هدیه ی خدایان است و ...دوره اش گذشته! به نظر من این سخن درست نیست . ایشان می نویسند و یک علامت تعجب هم می گذارند جلوی نوشته ی خود!
باید خدمت آن عزیز عرض کنم که گرچه مهندسی شعر بسیار مهم است ، مانند تر وخشک کردن کودک است ، اما اصل ، تر و خشک کردن نیست ،اصل زادن کودک است. شعر در شورو احساس زاده می شود و شاعر ، شاعر زاده می شود. شعر ساختنی نیست ، شعر سرودنیست ، وگرنه تمام مردم جهان با تمرین شاعر می شدند .
چرا من به این موضوع می پردازم؟
زیرا برای بسیاری - بعد از انقلاب نیمای بزرگ و شورشی در شعر - این تصور پیش آمد که اگرزیاد بنویسند و تمرین کنند می توانند شاعر شوند.و اخیراً دیگر شعر شیرین پارسی بر اثر این تصور غلط به هرج و مرج کشیده شده . این تصور نه فقط غلط است بلکه بسیار خطر ناک است و نتایج فاجعه باری را تا به امروز ببار آورده و آنطور که دارد پیش می رود باز و باز، ببار خواهد آورد.
بسیاری از سایت ها و وبلاگ های حتی ادبی و فرهنگی را که نگاه کنی می بینی عده ای نشسته اند و هر چه دل تنگشان می خواهد می نویسند و نامش را شعر می گذارند و چنان حالی این جماعت ایجاد کرده اند که در نزد بسیاری ،دیگر شعر آن ارزش گذشته را ندارد چون این روز ها هر کسی که برای کسی قهر می کند می رود شاعر می شود . غافل از اینکه شاعر زاده میشود. و اگر تو قهر کردی و رفتی و راستکی شاعر شدی ، بدان که ضربه ای ، تلنگری توانسته حس شاعرانگی ترا از اعماق به سطح آوَرَد تا خود بنماید. در قدیم به آدمهای تمرین کرده وخوش قلم ادیبات راخوب آموخته وشعرشناس ادیب می گفتنداما امروزه بسیاری از ادیب ها خود را شاعر می دانندواین درهم کردن ادبیات فاجعه بزرگ دوران ماست
. بگذارید یک مثال غم انگیز برایتان بزنم : روزی به یک انتشاراتی رفتم و گفتم اهل قلمم. صاحب انتشاراتی بسیار خوشحال شد و کلی ما رامورد احترام قرارداد. من رمان و داستان و طنز و نقد نیز می نویسم و گاه روی زبان هم تفننی کار می کنم اما من به آن انتشاراتی فقط برای چاپ یک کتاب شعر رفته بودم. نشسته بودیم و قهوه می نوشیدیم و گپ می زدیم. ایشان پرسیدند: آقای حبیبی شما چه می نویسید؟.
. من در جواب گفتم: شاعرم. بسیار ناامیدوخسته برگشت وگفت :شعر که این روزها همه می نویسند،دیگرچه می نویسید.این نتیجه ی چیست؟ آیا نتیجه ی این نیست که هر کسی هر چه دلش می خواهد می نویسد و اسمش را شعر می گذارد؟ کار بسیار آسانی است قاعده هم که ندارد تا بر تو اشکال بگیرند. می ماندجوهره شعرکه آن را می تواند هرکس با دید تأویلی خود نگاه کند .نتیجه ی این بازار درهم و دروغین شعر این فاجعه است که امروز بر سر شعر ما سایه افکنده. در بعضی کشور ها ، از جمله روسیه آنانی که مشغول تمرین هستند ، همیشه به دیگران هنگام معرفی خود و کار خود می گویند: شعر نیز می نویسم و من هرگز از این دسته از مردم ندیدم که بگویند من شاعرم،. حتی بسیاری هستند که سنی از آن ها گذشته اما همچنان مانند گذشته خود را معرفی می کنند: شعر نیز می نویسم:
رسول حمزه تف شاعر بزرگ داغستان در باب اینکه انسان ِ شاعر ، شاعر زاده می شود از جمله داستانی را در کتاب داغستان من - که از هر دری است - می نویسد. او از جمله می نویسد: (نقل به مضمون است) روزی در خانه ی خود در داغستان بودم که دیدم جوانی چابک سوار به سوی خانه ی من می آید. به او خوش آمد گفتم و به خانه دعوتش کردم. و سپس به رسم مردم مهمان نواز کوهستان پرسیدم: که با من چه کار داری؟ آن جوان گفت: من خواهر زاده ی فلان کسم که با شما دوستی دارد، دایی ام مرا فرستاده و گفته که از من شاعر بسازید. پرسیدم کتابی ، شعری ، چیزی داری؟ جوان گفت :اگر داشتم که به نزد شما نمی آمدم. بله آن جوان نمی دانست که می شود به ایران زمین سفر کرد و مثل آب خوردن شاعر شد.
پس این سئوال پیش می آید: شعر چیست؟ شعر تلنگریست که برجانی شیفته شاعر فرود می آید و او را از حالی به حالی می کند. انفجاری که در درون رخ داده به بیرون به سر و زبان می نشیند و خود را به پیاله ی واژه می ریزد چنان که بعد ِ صد ها سال که از مرگ شاعر گذشته، همچنان قادر است که عظمت آن لحظه - لحظه ی تلنگر و احساسش که در واژه نشسته انفجار در درون را با تو تقسیم کند.خواجه ی شیراز که می خرامد به ناز در این باب می گوید:
چو لاله در قدحم ریز ساقیا می و مشک
که نقش ِ خیال ِ نگارم نمی رود ز ضمیر
نگفتمت که حذر کن ز زلف ِ او ای دل
که می کشند در این حلقه باد در زنجیر.
پس این سئوال پیش می آید: آیا آنانی که سخنهای آراسته و پرداخت شده می نویسند نامش چیست؟ هر چه نامش را بخواهی بگذاری ، اگر در آن نوشته اثر انفجار و تلنگر به توی خواننده منتقل نشد نمی تواند دیر بماند. و اگر هم بماند نمی تواند داغ خود چو لاله ی کوهی از خود بر دلت بنشاند وگرنه آن سخن ممکن است که سخنی بسیار زیبا و آموزنده باشد اما به هر حال شعر نیست ، چنانکه قبلاً گفته شد آنوقت تمام مردم جهان با تمرین شاعر می شدند و شعر می شد علم ، آنوقت همه می توانستند مثل شیمی ، فیریک یا ریاضیات سرودن آن را بیاموزند.
با احترام و ادب فراوان لیثی حبیبی
و زیرنویس 1 - بسیاری بعد از ضربه ای یا شکست در عشق ، یا عاشق شدن ، شروع می کنند به شعر نوشتن و خوب هم می نویسند. در واقع می توان گفت حس شاعرانگی این دسته از مردم در عمق پایینتری قرار دارد ، نفوذ سوزن درد و سوز اندوه و یا اثر شادی می تواندناگهان آن حس را از اعماق به سطح آوَرَد شعر شاعران درست مثل نفت است در دل ِ زمین ، گاهی در سطح است و براحتی برداشت می شود و گاه به حفاری عمیق احتیاج دارد. که از نقطه نظر پسیکولوژی حادثه همان حفاری است در احساس و جان آدمی
با سلام خدمت آقای حبیبی عزیز
با توجه به دقت و نظری که به نوشته ی من پیرامون یکی از پست های "پیچک" (...) داشتید و به این دلیل که نوشته ی من بسیار خلاصه و اشاره گر بود، احساس نیاز کردم که توضیحی عرض کنم:
نوشته بودید "باید خدمت آن عزیز عرض کنم که گرچه مهندسی شعر بسیار مهم است، مانند تر و خشک کردن کودک است، اما اصل زادن کودک است. شعر در شور و احساس زاده می شود و. شعر ساختنی نیست، شعر سرودنیست و گرنه تمام مردم جهان با تمرین شاعر می شدند." باید بگویم که تشبیه بسیار زیبا و به جایی انجام داده اید اما می خواهم اجازه بگیرم و یک قدم جلوتر بروم. به نظر من "شعر خوب" مانند انسان کامل و بالغی است که در یک لحظه ی شاعرانه زاده می شود. همانطور که اشاره کرده اید "انفجاری که در درون رُخ داده به بیرون و سر و زبان می نشیند و خد را به پیاله ی واژه می ریزد..." اما اینکه "شاعر، شاعر زاده می شود" برای من پذیرفتنی نیست و به گمان من هیچ انسانی در لحظه ی تولد شاعر نیست. نه تنها شاعر، بلکه مثلا ً هیچ قاتلی هم قاتل در بدو تولد قاتل نیست. مسلما ً فرد شاعر دارای روحیات و آرای های شخصیتی خاصی است اما اینکه آنها از ژن خاصی به وجود آمده باشند کمی دور از ذهن است! انسان به شدت متأثر از محیط است و هزاران عامل محیطی مانند تربیت، شرایط اجتماعی، شرایط جغرافیایی و ... با نسبت های پیچیده ی وضعی، فصلی، شرطی و غیره باعث زایش یک شاعر در درون شخص می شود. اینکه نوشته بودم "در کارهایت لذت های خوبی هست" اشاره به این داشت که وجود یک لحظه ی شاعرانه یا به عبارت شما "تلنگری که بر جان شاعر فرود آید" برایم پذیرفته است. یعنی این را می پذیریم که شاعرانگی در این کارها وجود دارد یا به عبارت دیگر نوشته ی شما شعر است پس برویم سراغ خوب و بد کارتان. برویم سراغ شعر خوب و اینکه چه باید بکنید.
گفتم انسان شدیدا ً مرتبط با میط است. یکی از این کانال های ارتباطی "آموختن" است. از خواندن شعر و نقد و نظر دیگران گرفته تا تئوری ها و نظریات. اما اگر شعر در یک لحظه ی شاعرانه سروده می شود پس این تئوری ها و نظریه ها به چه درد می خورند؟ اینجاست که باید دوباره شعر را در دست گرفت و با آن کلنجار رفت. باید دوباره خوانده ودوباره و دوباره ... باید از ذوق زده گی یا بی حو صله گی پرهیز کرد. اینکه گفتم «شاید هنوز به این جمله معتقدی که شعر هدیه ی خدایان است و ... دوره اش گذشته !»
منظورم اصلا این نبود که می توان با مهارت شاعر شد وکاملا با شما موافق ام که کوشش به تنهایی راه به چاهی هم نمی برد اما خیلی ها فکر می کنند که شعر چون بر خواسته از یک حس ناب است ،بعد ها نمی توان در آن دست برد نمی شود کم و زیادش کرد ،نمی شود تغییری در آن ایجاد کرد چون آن هدیه ی خدایان (لحظه ای ناب)دیگر وجود ندارد. این ایده ای است که زمانی طرفدارهای زیادی هم داشت اما امروز همه می دانیم که اگر شعر را بگذاریم یک گوشه وبعد از مدتی که هیجان آن لحظه فرو کش کرد دوباره آن را بخوانیم ،می توانیم بر خورد مناسب تری انجام دهیم. اینجای کار دیگر عملی می شود ،باید آن را آموخت و با دقت در شعر دخیل کرد . نتیجه چه می شود ؟به مرور زمان این فن و فنون ادبیات ،این مباحث علمی ملکه ی ذهن شاعر می شوند و هر چه زمان می گذرد ،هر چه جلوتر می رویم ،شعر در لحظه ی تولد کامل تر می شود ،یعنی نیاز کمتری به تنظیم خودآگاه پیدا می کند چراکه نا خودآگاه عالم و ادیب ما که با ممارست آن را پرورش داده ایم در همان لحظه ی ناب و شاعرانه قواعد را رعایت می کند درست مانند رزمی کاری که روی رینگ نا خود آگاه ضربه می زند ، دفاع می کندو ... البته به گمان من همیشه چیزی برای آموختن و جود دارد و اصطلاح «شعر خوب » یک مفهوم حدی دارد .
با تشکر از دقت و توجه شما ،موفق بمانید علیرضا دالک